شهر من، من به تو میاندیشم، نه به تنهایی خویش
سه شنبه, ۳۰ تیر ۱۳۸۳یک سناریو (در تهران)
- مامان … مـــامـــان … تو که گفتی پول نداری، پس این ۵۰ تومنیه چی بود که دادی به این گداهه … من پول میخوام … چرا به من پول نمیدی برم بستنی بخرم … مـــــامـــــــــان … اصلا حالا که اینطوره باهات قهرم … تازهاشام دیگه بچهت نیستم …
همان سناریو (هفته بعد، در اهواز)
- مامان … مـــامـــان … من پول میخوام … پول بده … نگاه کن این گداهه رو … من میخوام بهش پول بدم … آخــــه گناه داره … نگاش کن … این ۵۰ تومنی چیه … اوناهاش … اون ۱۰۰ تومنیه رو بده … نه من ۵۰ تومنی نمیدم … اصلا حالا که اینطوره باهات قهرم … تازهاشام دیگه بچهت نیستم …
