خاطرات یا ضد خاطرات
جمعه, ۶ مرداد ۱۳۸۵نمیدانم چرا، ولی هر چه به او نزدیکتر میشوم، میبینم باز هم باید نزدیکتر بشوم.
روز اول حرفی نزدیم و دوست شدیم.
روز دوم از سکونت حرف زدیم و همسایه شدیم.
روز سوم از گذشته حرف زدیم و هم مهدکودکی شدیم.
روزهای بعد از همه چیز حرف زدیم و حرف زدیم.
از ورزش که گفتیم، فوتبالی بودیم.
از فوتبال که گفتیم، استقلالی بودیم.
از دانش که گفتیم، کامپیوتری بودیم.
از کامپیوتر که گفتیم، برنامهنویس بودیم.
در برنامهنویسی هوشمصنوعی و شبکههای عصبی هر دو ما را جذب میکرد.
هر دو هممدرسهای بودیم،
که هر دو همکلاسی شدیم،
علاقمند به ردیف اول بودیم و هم نیمکتی شدیم. (این را هر دو یادمان است، هم من که دارم مینویسم و هم او که قبلاً نوشته بود.)
و هر دو المپیادی.
هر دو وبلاگ زدیم. هر دو هم هر از چند گاهی به وبلاگ هم سر میزنیم. (من که میزنم، او هم حتماً میزند که از اخبار مطلع است)
هر وقت وبلاگش را میخوانم برایم چیز جالب و جدید زیاد دارد. (او هم همینطور؟)
وقتی از من یا گذشتهاش، که به من هم مرتبط است، مینویسد …
او از آرمانم مینویسد و من لذت میبرم، از او و از حافظهاش نسبت به لیست همکلاسیها و همنیمکتیهایش …
وقتی حرف از المپیاد میزند (حتی در یک جمله بی ربط) تمام گذشتهام را برایم مرور میکند.
البته آخری خاص او نیست. هر آنکس که دوستش دارم (خودش را، فکرش را، نوشتهاش را و حال-گذشته-آیندهاش را) وقتی مینویسد از من و یا گذشته مشترکش با من، همین میشود!
وقتی دیگری از من و آرمان مینویسد ذوق میکنم. (هر کس جز او اینگونه بنویسد، بر او میتابم. او که مینویسد لذت میبرم!) نه برای آنکه از من نوشته است، برای آنکه همانطور که او کماکان در یاد من است، من هم در یاد او هستم! و گه گاه ناراحت میشوم که کاش او هم همنیمکتی امیر مسعود بود. (اگر خوشش میآید و دلش میخواهد) شاید هم بوده و الکی انکار میکند! خدا عالِم است!!!
