بایگانی برای دی

هاستینگ

شنبه, ۳۰ دی ۱۳۸۵

بالاخره ما هم هاست دار شدیم، اونم از نوع ۱&۱اَش. البته هدف اصلی گرفتن هاست، راه‌انداختن سایت بچه‌های دبیرستان (ورودی ۷۷) است. نتایج شایان ذکر گرفتن این سرویس عبارتند از:
۱/ شروع به کار (در حقیقت در حال تکمیل) سایت فارغ‌اتحصیلان ۷۷ دبیرستان علامه حلی تهران و ارائه سرویس‌هایی همچون ویکی، انجمن، آلبوم عکس و زیردامنه اختصاصی به اعضا.
۲/ راه‌اندازی سرویس DNS دامنه‌های mesgary.com و mesgary.org (و به همچنین arman.mesgary.com و arman.mesgary.org)
3. شروع فعالیت برای پیدا کردن یک نرم‌افزار برای سیستم ارسال نظرات برای وبلاگ (اگه کسی خبر داره، ما رو بی نصیب نگذارد)
۴/ خارج کردن عکس‌های آرمان از فیلتر بودن!!! (آخه یکی نیست به اینها بگوید که وقتی بلد نیستید فیلتر کنید، لازم نیست که کل سایت رو ببندید که!!!)

به همه پیشنهاد می‌کنم که به جمع کاربران ۱&۱ بپیوندند. یک مقایسه از قیمت هاست و دامنه بین ۱&۱ و دیگر سرویس‌دهنده‌های مشابه می‌تواند راهگشای ذهن بسته شما باشد!!!

دامنه ‎.com و ‎.net و ‎.org فقط ۵/۹۹ دلار

   

   

۲۴

پنجشنبه, ۲۸ دی ۱۳۸۵

چند وقت پیش تو وبلاگ حسام در مورد سریال ۲۴ خوندم. اون موقع فکر نمی‌کردم که اینقدر جالب باشه. دیشت ۴ ساعت تمام و بدون وقفه داشتم فصل اولش را می‌دیدم. الآن هم می‌خواهم بروم و بقیه فصل اولش را ببینم! (آخه هر فصلش ۲۴ ساعت است)
به همه توصیه می‌کنم که هر جوری که شده حتماً ببینید …

تبریک ساماندهی

چهارشنبه, ۱۳ دی ۱۳۸۵

امروز وقتی ایمیل لیشام رو با عنوان «مبارک باشد…» دیدم و تا آخرش را خواندم، توانستم جلوی خودم رو بگیرم.
وقتی به سایت «ستاد ساماندهی پایگاه‌های اینترنتی ایرانی» (به آدرس http://www.samandehi.ir) که در ایمیل به آن اشاره شده بود رفتم و تک تک صفحات آن را هم خواندم، باز هم توانستم جلوی خودم را بگیرم.
اما،
اما وقتی این نوشته امیر مسعود (سولوژن) را (با عنوان «سامان‌دهی یعنی چه؟») خواندم، دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و این سایت رو اعلام نکنم و نگم که من که دیگه کم آوردم و بابا این‌ها چرا جنبه اهرم قدرت ندارند؟؟؟

برق

سه شنبه, ۱۲ دی ۱۳۸۵

به این می‌گن شانس …
داشتیم کار می‌کردیم که دیدیم تو شرکت همه برق‌ها رفت! پیگیری که کردیم دیدیم که برای اولین بار، مشکل از گروه فنی ساختمان نبوده و مشکل از اداره برق است و برق کل منطقه قطع است. بعد از حدود ۴۵ دقیقه که از قطع برق گذشت و هیچ خبری از آمدنش نشد، رفتیم که سرورها را خاموش کنیم! (کل برق UPS اتاق سرور حدود ۲ ساعت برای این سرورها است) ابتدا همه سرورهای ویندوزی را خاموش کردیم (چونکه اکثر بار بر روی آنها است، خاموش شدنشان بیشتر طول می‌کشد) و بعدش رفتیم سراغ سرورهای لینوکسی. آخرین سرور را که داشتم خاموش می‌کردم (یعنی وقتی دستور shutdown now را زدم) برق آمد …
شما بودید چه حسی بهتون دست می‌داد؟
حالا دوباره مجبور شدم تک‌تک سرورها را مجدداً روشن کنم و سرویس‌ها را اجرا کنم …

Nerd

دوشنبه, ۱۱ دی ۱۳۸۵

I am nerdier than 99% of all people. Are you nerdier? Click here to find out!
یعنی:
All hail the monstrous nerd. You are by far the SUPREME NERD GOD!!!

پایان بازی

شنبه, ۹ دی ۱۳۸۵

اینطور که به نظر می‌رسد بازی یلدا تمام شده است و دیگر جنب و جوشی برای آن در کار نیست. من وقتی کار جادی را دیدم که یک نمودار درختی از حرکت بازی یلدا درست کرده و امیر که یک وبلاگ درست کرده که نوشته‌های منتخب را جمع‌آوری کرده، یک ایده به ذهنم رسید. آن هم این است که یک وبلاگ بسازم و همه نوشته‌های بازی یلدا جمع‌آوری بکنم. این کار را هم شروع کرده‌ام و امیدوارم تا آخرش بتوانم بروم! خدا به خیر کند …
۱/ وبلاگی که ساختم: http://yaldaposts.blogspot.com
2. متن نوشته‌ها عیناً کپی شده است و هیچ ویرایشی (به جز حذف خطوط خالی) انجام نشده است و مشلات تایپی و یا وجود ی و ک عربی در نوشته‌ها از من نیست! من خواستم اصالت مطلب حفظ شود.
۳/ هرکسی که نمی‌خواهد نوشته‌اش ذکر شود و یا آنکه تغییری را در آن لازم می‌بیند، با ایمیل زیر تماس بگیره!
y-a-l-d-a [at] m-e-s-g-a-r-y [dot] o-r-g
4. از همکاری و کمک شما شدیداً استقبال می‌شود.

بازی شب یلدا و سوتی‌ها

دوشنبه, ۴ دی ۱۳۸۵

این بازی جدید یلدا رو سلمان شروع کرده و به دستور حاج سعید، نوبت به ما رسیده! هرچند که شب یلدا گذشته ولی فکر کنم بدک نباشه من هم بنویسم:

۱/ دبستان؛ دبستان که بودم از همه تقریباً درسم بهتر بود بطوریکه کسی روی حرف من حرفی نمی‌زد. ولی با این حال چون شاگرد اول مدرسه، مادرش در انجمن اولیا مربیان بود، من همیشه شاگرد دوم مدرسه بودم!!! البته بماند که همین شاگرد اول عزیز دل برادر وقتی از امتحان می‌آمد بیرون جواب‌هایش را با من چک می‌کرد. برای همین همه بهم می‌گفتند «پروفسور بالتازار». یادم نمی‌ره که برای اینکه سال پنجم تو امتحان نهایی هم نفر اول مدرسه نشوم، مجبور شدند نمره ورزش من را بدهند ۱۶ که من چند صدم از بعضی‌ها کمتر بشوم! (آخه تو کدوم مدرسه به شاگرد زرنگ مدرسه که اکثر نمره‌هایش ۲۰ شده ورزش و یا نقاشی ثلث سوم را ۲۰ نمی‌دهند؟)
توضیح: به قول برادر سینا تابش «از دبستان به این طرف هرگز شاگرد اول یا درسخون نبودم و شدیدا به این مسئله مفتخرم.»
۲/ سال اول راهنمایی؛ کلاس ۱/۴ بودم. یکی از همون هفته‌های اول سال، استاد شیمی نیامده بود (بله، ما از راهنمایی بجای علوم تجربی، فیزیک-شیمی-زیست داشتیم. باورتان نمی‌شود؟ از هرکی که علامه حلی بوده بپرسید) و مارا بردند آزمایشگاه شیمی … ما که کار خاصی نکرده بودیم ولی نمیدانم چرا هنوز یک ساعت نشده تمام آزمایشگاه «کن فیکن» شده بود و ما را از آزمایشگاه انداختند بیرون! تازه تا چهار-پنج سال همه می‌گفتند: یکِ-چهاری اسید خور
۳/ دبیرستان؛ روز اولی که پایم را در علامه حلی گذاشتم با مادرم رفته بودیم برای مصاحبه ورودی راهنمایی. (یادش بخیر، سعید سرکاراتی و محمدناصر جباری از من سوال می‌کردند) با یکی از بهترین دوست‌هایم آشنا شدم. کسی نبود جز سید صادق متقیان. همون روز که هنوز یخ‌مان باز نشده بود یکی-دو ساعتی با هم گپ زدیم. آخرین جمله موقع خداحافظی را یادم نمی‌رود: «ما که روز اولی این همه با هم حرف زدیم، اگه جفتمون قبول بشویم چقدر حرف خواهیم زد؟» و جفتمون قبول شدیم. فقط این را بگویم که حداقل زمان یک تلفن ما دو نفر - اگر کار فوری باشد و عجله داشته باشیم و وقت صحبت نداشته باشیم و … - ۴۵ دقیقه است! صحبت‌های غیر تلفنی که دیگه نگو! (محض خاطر آقا نوید باید بگم که بعد از امتحال مرحله اول المپیاد ریاضی سال دوم دبیرستان، روز جمعه از ساعت ۱ بعد از ظهر شروع به راه رفتن کردیم و تا ساعت ۸ شب هنوز راه می‌رفتیم و حرف می‌زدیم. بماند که اینقدر راه رفته بودیم که ساعت ۸ در نزدیک‌ترین ایستگاه اتوبوس نشستیم یا بهتره که بگم ولو شدیم، ولی تا آمدن آخرین اتوبوس - ساعت ۹ - که ما را از هم جدا می‌کرد حرف زدیم و دود گازوئیل اتوبوس‌های شرکت واحد را خوردیم! باز هم محض خاطر آقا نوید بگم که هفته قبلش که امتحان مرحله اول المپیاد کامپیوتر بود، از مرحوم دبیرستان البرز تا میدان تجریش را با دو-سه تا از بچه‌ها پیاده رفتیم)
۴/ المپیاد؛ یادم باشد یک مبحث جدا برای این فصل از زندگی باز کنم و برایتان بنویسم!
۵/ دانشگاه؛ ترم اول فیزیک یک را با یکی از سخت‌ترین استادهای دانشکده داشتم، و معارف یک را با یکی از آسان‌ترین‌ها. فیزیک را شدم ۱۵/۵ و نمره دوم کل دانشکده شدم (البته نماند که این نمره هم خودش داستان خودش را دارد) و معارف را ۸ شدم (و فقط یک نفر دیکه افتاده بود، که او هم ۸ شده بود و دلیل افتادنش این بود که سر امتحان نیامد و استاد هم پایین‌ترین نمره کلاس را که من باشم به او داد) و هر کاری کردم پاس نشد که نشد! این خبر مثل توپ تو کل دانشکده ترکید! تا یکی دو ماه، روزی نبود که کسی نیاد و صحت این خبر را از من نپرسد!

این نوشته‌ام یکمی طولانی شد، ولی خودم راضی هستم!!!
هرچی گشتم که ۵ نفر را پیدا کنم که دعوت کنم، نشد که نشد! برای همین این چهار نفر را دعوت می‌کنم که این مراسم را ادامه دهند. امیدوارم که بپذیرند.
- فرزاد (واقعاً اگر به سبک دیگر نوشته‌های جالباتی که من دیدم بنویسد خواندنی خواهد بود)
- محمد
- مهدی (بعید است که این چایی خور حرفه‌ای دست رد به سینه ما بزند)
- ناعمه (بعید است، اما ما دعوتش می‌کنیم)

پ.ن: لینک‌های زیر می‌توانند مفید باشند:
۱/ لطف حاج سعید به ما
۲/ شروع بازی از سلمان
۳/ بعضی از دوستانی که بازی کردند و در نتیجه ما نتوانستیم دعوتشان کنیم: امیرمسعود (ضد خاطرات)، روزبه (لرد شارلون)، سعید (آرماتیل)، سینا (یک وبلاگ ساده)، علی (الپر)، لیشام
۴/ یک سری دیگه هم هستند که نوشتند: محمد علی (وب‌نوشت)، پرستو (زن‌نوشت)، نوید (یادداشت‌های نوید)، اعظم (یک بار دیگر)، افرا (افرا پرس)، پژواک (تو کی هستی؟)

پشه

شنبه, ۲ دی ۱۳۸۵

به یه پشه می‌گن «چرا زمستون پیدات نیست؟»
می‌گه «نیست که تابستون خیلی رفتارتون خوبه، زمستون هم بیام؟؟؟»